درد و دل
سلام ......
بابت نظرات قبلی شما خیلی ممنون..
و از ستایش خانم که قبلا این متن دوم را در اختیار من قرار دادند کمال تشکر دارم.......
خدایا هنوز خیلی شرمنده اتم ... چون بعضی موقعها پلهایی که تو برای من می سازی من خراب می کنم عزیزم خیلی دوستت دارم اگر گناهی تا حالا مرتکب شده ام به خاطر بی احترامی به تو نبود فقط به خاطر این بود که هنوز آنقدر که تو می خواهی قدرتمند نشده ام .....به اون چیزی که از من می خوای می رسم.....قول می دم.....دوستت دارم
در اوج تنهايي در سكوت دلم فرياد زدم كه خدايا تو كجايي ؟
شنيدم كه مهرباني گفت كه ما همواره اينجا بوده ايم .تو كجايي ؟
و از آن پس شيفته آن مهربان شدم . روزها در طلبش ميدوم و شبها خسته از نيافتنش فرياد ميزنم كه خدايا تو كجايي ؟ و باز ميپرسد كه تو كجايي ؟ميگويم در ا وج ظلمت . ميگويد برون شو به نور . ميگويم ضعيفم . ميگويد قوت تو از من است .
ميگويم غريبم . ميگويد دوست تو منم . ميگويم نشانه اي ؟
ميگويد بخواه تاتو را ببخشم .
ميگويد از ظلمت برون شو كه من همواره دوست توام . بدان كه هيچ دوستي جز من نداري . و بدان كه هر كس ظلمت را بر نور برگزيند هيچ دوستي ندارد .
ميگويم من بسيار حقيرتر از آنم كه لايق خدايي چون تو باشم . ميگويد والاترم از آنچه كه خيال جها نيان به آن نرسد .
راست ميگويد . تنها اوست كه خودش را ميداند .
و چون ميخواهم بيش از آن ميبخشد .
و من نادان سرگرم آنچه كه او به من داد ميشوم .
دوباره به ظلمت فرو ميشوم و باز دلم ميگيرد .
باز ميخوانمش . و باز جوابم ميدهد .
باز ميگويم : خدايا تو را گم كردم .
ميگويد ا ما ما با تو بوديم .
ميگويم كه نادانم و حقير . تو ببخش كه غير از تو دوستي ندارم .
ميگويد بخشيده بودم كه بخشايش شايسته چون مني است .
ا ما اين بار ديگر نميگويم كه كجايي ؟
كه او جوابم را داد و من ديدم … هميشه با من است . همراه . و از اوخوا ستم : به آنان كه دوستشان داري تو را سوگند مرا از آنان قرار ده.
من نميدانم كه چگونه سپاسي شايسته توست؟
خدايا تو از زبان من آنچنان كه شايسته توست خود را سپاس گوي . كه شايسته سپاسي .
و تو را برگزيدم . پس كمكم كن تا آن گونه باشم كه تو ميخواهي . اگر چه مردمان ديوانه ام خوا نند .
ميخواهم در جوابشان بگويم كه ديوانه شماييد كه همه را با هيچ و دوست را با دشمن عوض كرديد . ديوانه شماييد …
ا ما به ياد ميآورم كه مگر خداي تو نگفت كه چون به مردمي كه از ما غافل شدند رسيدي بر آنان خرده مگير ؟
مگر خداي تو نگفت كه آنان را به سوي ما بخوان ؟ و به ياد ميآورم كه پرسيدم : خدايا چرا دوستي ات را به همه بندگانت نميبخشي ؟
و گفت : بخواهيد از من تا شما را ببخشم بيش از آنچه كه خواسته ايد . و از او ميخواهم .
و چون به مردمي رسم كه ديوانه ام خوا نند سكوت ميكنم . و در جوابشان ميگويم راست ميگوييد . ديوانه ام من . ولي شما نميدانيد …
ديگر به دوستي هيچ نا مهرباني محتاج نيستم كه دوستي يگانه مهربان را خواسته ام . راست ميگويد . هر چه ميگويد . كه مرا دوستي جز او نيست . ولي شما نميدا نيد …
و هرگز نخواهيد دانست مگر آنكه از او بخواهيد تا بدا نيد .
خدایا آتش مقدس " شک " را آنچنان در من بیفروز تا همه " یقین " هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد و آنگاه ، از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهرواره بر لبهای صبح یقینی ، شسته از هر غبار ، طلوع کند.