سلام دوستان عزيزم. انگار فريبا جان فهميده اوضاع طوفاني اين وب لاگ به سمت آرامش پيش مي ره. بابت شعري كه برام فرستاده ازش تشكر مي كنم. و اينجا گذاشتم تا بقيه هم از خوندنش لذت ببره.

زلف آشفته و خوی­کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

نرگسش عربده­جوی و لبش افسوس­کنان

نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فراگوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آنچه او ریخت به پیمانهء ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر بادهء مست

خنده جام می و زلف گره­گیر نگار

 

 
ای بسا کوبه که چون توبه حافظ بشکست