غزلي طوفاني از حضرت حافظ
سلام دوستان عزيزم. انگار فريبا جان فهميده اوضاع طوفاني اين وب لاگ به سمت آرامش پيش مي ره. بابت شعري كه برام فرستاده ازش تشكر مي كنم. و اينجا گذاشتم تا بقيه هم از خوندنش لذت ببره.
زلف آشفته و خویکرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربدهجوی و لبش افسوسکنان
نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آنچه او ریخت به پیمانهء ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر بادهء مست
خنده جام می و زلف گرهگیر نگار
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 19:47 توسط امیر
|
خدایا آتش مقدس " شک " را آنچنان در من بیفروز تا همه " یقین " هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد و آنگاه ، از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهرواره بر لبهای صبح یقینی ، شسته از هر غبار ، طلوع کند.