تنهايي

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت؟
 ***
شعر بسيار زيباي دريافتي مناسب حال ما از دوست خوبمان" فريبا "
* با تشكر*

هر چند كه گرد من بر انگيخته اي

باران بلا بر سر من ريخته اي

چون اشك مرو از پيش چشمم كه هنوز

چون ناله به دامان دل آويخته اي....