تنهايي
آنکه مست آمد و دستی به
دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه
سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به
رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه
تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن از
این باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا
زد و رفت
کنج تنهایی ما را به
خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب
یلدا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه
کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و
رفت؟
***
شعر بسيار زيباي دريافتي مناسب حال ما از دوست خوبمان" فريبا "
* با تشكر*
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 21:19 توسط امیر
|
خدایا آتش مقدس " شک " را آنچنان در من بیفروز تا همه " یقین " هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد و آنگاه ، از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهرواره بر لبهای صبح یقینی ، شسته از هر غبار ، طلوع کند.