چه عجب! ورودت را تبریک می گم...
بالاخره سر زدی... داشتم فراموش می کردن هستی، بازم مثل همیشه خودت و رسوندی..دست مریزاد.
مثل همیشه عرق کرده رسیدی... خسته ای ؟؟؟ مثل همیشه یه عالمه ساقی برام آوردی... من که یه نفرم این همه ساقی برای چی؟؟؟ نکنه مهمون دعوت کردی؟ هان؟ یا مهمونات خیلی زیادن یا اینکه حالی که می خوای به ما بدی خیلی سنگینه؟ یا یه چیز دیگه... نکنه من حالم خیلی داغونه... دیگه خیلی وقته تشخیص اینجور چیزام از بین رفته ... کدومشه؟ راستی این دفعه یه فرقی با همه ی دفعه های قبلی دارم اونم اینه که من که صدات نکردم بیای! من که آمادگیشو نداشتم..... داد بزن صداتو دیگه آروم که حرف می زنی نمی شنوم................. هان؟؟؟؟؟؟؟؟ کجا بیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:12 توسط امیر
|
خدایا آتش مقدس " شک " را آنچنان در من بیفروز تا همه " یقین " هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد و آنگاه ، از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهرواره بر لبهای صبح یقینی ، شسته از هر غبار ، طلوع کند.